علوی

  • خانه 
  • رمان های امنیتی  

ستاره آبی 

31 شهریور 1401 توسط العبد
​- رمان امنیتی ستاره آبی - - قسمت شصت و پنج - راضیه لب‌هایش را کش می‌دهد و لبخند زیبایی را به روی صورتش می‌نشاند.  هنوز شبیه یک‌سال و نیم پیش است. شبیه همان روز قبل از تصادف شکمش جلو آمده و صورتش پف‌کرده است .چیزی نمی‌گوید اما همین‌که احساس می‌کنم… بیشتر »
 نظر دهید »

ستاره آبی 

31 شهریور 1401 توسط العبد
​- رمان امنیتی ستاره آبی - - قسمت شصت و چهار - بعد از یک احوال‌پرسی کوتاه صندلی کنار میز سجاد را عقب می‌کشم و روی آن می‌نشینم: -فعلا با این آقا سجاد شروع کنیم تا ببینیم خدا چی می‌خواد.  سپس انگشتان دستم را دور لیوان چایی حلقه می‌کنم و ادامه می‌دهم:… بیشتر »
 نظر دهید »

ستاره آبی 

31 شهریور 1401 توسط العبد
​- رمان امنیتی ستاره آبی - - قسمت شصت و سه - با حرص لبخندی می‌زنم و می‌گویم: -به پیمان بگید پدرش رو یکی از کارکنان داخلی نیروگاه معرفی کنه و بگه اطلاعات بیشتری ازش نداره.  تیم ت م مهران رو هم افزایش بدید تا تحرکاتش رو از دست ندیم.  کمیل چشم… بیشتر »
 نظر دهید »

ستاره آبی 

31 شهریور 1401 توسط العبد
​- رمان امنیتی ستاره آبی - - قسمت شصت و دو -  شانه‌ای بالا می‌اندازم و می‌گویم : - این دفعه با دفعه‌های قبل فرق می‌کنه  امیر همان‌طور که از نقشه به سمت ساحل و شبنم می‌راند می‌گوید:  - چه فرقی می‌کنه؟ خراب کاری خراب‌کاریه دیگه… … بیشتر »
 نظر دهید »

ستاره آبی 

31 شهریور 1401 توسط العبد
​- رمان امنیتی ستاره آبی - - قسمت شصت و یک - یک چشم می‌گویم و سپس با حاج صادق خداحافظی می‌کنم تا به سمت اصفهان حرکت کنم. به دلیل این‌که تقریباً مطمئنیم مقصد نهایی شبنم در اصفهان، نطنز و نیروگاه‌های اتمی ایران است؛ پس بدون آنکه بخواهم زمان را از دست… بیشتر »
 نظر دهید »

ستاره آبی 

29 شهریور 1401 توسط العبد
​- رمان امنیتی ستاره آبی - - قسمت شصت - کمیل حرفم را قطع می‌کند: -بهتر نیست بپرسی کجا می‌خواد بره؟  یک فکر در سرم می‌افتد و با تمام وجود سعی می‌کنم که انکارش کنم، می‌پرسم: -بگو که جون به لب شدم، کجا می‌خواد بره کمیل؟  جوابی می‌دهد که به مشابه… بیشتر »
 نظر دهید »

ستاره آبی 

29 شهریور 1401 توسط العبد
​- رمان امنیتی ستاره آبی - - قسمت پنجاه و نه -  بلافاصله کمیل را صدا می‌زنم و می‌گویم: -من این یارو رو دارم، تو به خانمت با خط سازمانی‌ای که داری زنگ بزن و ببین کجاست.  کمیل با کمی مکث می‌گوید: -خیره عماد.. چیزی شده داداش؟ همان‌طور که سعی… بیشتر »
 نظر دهید »

ستاره آبی 

29 شهریور 1401 توسط العبد
​- رمان امنیتی ستاره آبی - - قسمت پنجاه و هشت - نفس عمیقی می‌کشم و سعی می‌کنم تا مطالبم را خلاصه کنم. به خانم صبوری که درست پشت سر من نشسته می‌گویم: - خوب گوش‌کن خانوم، تو ناخواسته وارد یه بازی خیلی خطرناک شدی؛ ولی حالا وقت برای این حرف‌ها نیست. بچه‌ها… بیشتر »
 نظر دهید »

ستاره آبی 

29 شهریور 1401 توسط العبد
​- رمان امنیتی ستاره آبی - - قسمت پنجاه و هفت - از شدت تعجب صدایم بلند می‌شود: -تو با این ازدواج کردی؟  متعجب می‌پرسد: -مگه شما ایشون رو میشناسی؟  حرفی نمی‌زنم. برای چند ثانیه هم که شده اجازه می‌دهم تا افکاری که با دیدن عکس بن تیلور به ذهنم… بیشتر »
 نظر دهید »

ستاره آبی 

29 شهریور 1401 توسط العبد
​- رمان امنیتی ستاره آبی - - قسمت پنجاه و شش - درست جلویش می‌نشینم و درحالی ‌که با دست‌هایم روی پایم می‌کشم، سر صحبت را با او باز می‌کنم: -منیره صبوری فرزند سعید درسته؟  با صدایی لرزان جواب می‌دهد: -بله. نفس کوتاهی می‌کشم سؤال بعدی را می‌پرسم:… بیشتر »
 نظر دهید »

ستاره آبی 

29 شهریور 1401 توسط العبد
​- رمان امنیتی ستاره آبی - - قسمت پنجاه و پنج -  تلفنم را برمی‌دارم و شماره‌ی حاج صادق را می‌گیرم تا در مورد فکری که در سر دارم با او مشورت کنم.  بعد از کمی توضیح و بیان دلایل مختلف حاج صادق راضی می‌شود که با رعایت کامل نکات امنیتی ایده‌ام را… بیشتر »
 نظر دهید »

ستاره آبی 

29 شهریور 1401 توسط العبد
​- رمان امنیتی ستاره آبی - - قسمت پنجاه و چهار-  هنوز تلفنم را قطع نکرده‌ام که مقداد صدایم می‌زند: - آقا عماد خانم جعفری پیام فرستاده، بخونم ؟ همان‌طور که از حاج صادق اجازه می‌گیرم تا به طرف اتاقم بروم، مچ مقداد را در بین انگشتان دستم فشار می‌دهم و… بیشتر »
 نظر دهید »

ستاره آبی 

29 شهریور 1401 توسط العبد
​- رمان امنیتی ستاره آبی - - قسمت پنجاه و دوم - نفس عمیقی می‌کشم و با اشاره به موهای جوگندمی شده‌ی روی شقیقه‌ام، می‌گویم: -شاید هم ما پیرمرد شدیم و محتاط… شما جوون‌ها از این چیزها بهتر سر درمیارید. مهندس متواضعانه می‌گوید: -نفرمایید آقا، درس پس… بیشتر »
 نظر دهید »

ستاره آبی 

29 شهریور 1401 توسط العبد
​- رمان امنیتی ستاره آبی - - قسمت پنجاه و یکم - مهندس همان‌طور که به صفحه‌ی مانیتور چشم دوخته، با جدیت می‌گوید: -شبنم یه اسنپ گرفته برای ترمینال جنوب! با شنیدن ترمینال جنوب در کسری از ثانیه به یاد آن عملیات نفس گیر خنثی سازی بمب در مترو می‌افتم،… بیشتر »
 نظر دهید »

ستاره آبی 

29 شهریور 1401 توسط العبد
​- رمان امنیتی ستاره آبی - - قسمت پنجاه و سه - شبنم ابروهایش را به‌هم نزدیک می‌کند: -دانشجوی هنر رو چه به هشتاد و هشت؟ آهان حتما توی بسیج دانشجویی بودی و… سهیل ساده‌لوحانه نگاهش می‌کند و می‌گوید: -بسیجی؟ بی‌خیال تورو خدا… من می‌گم واس خاطر… بیشتر »
 نظر دهید »

ستاره آبی 

27 شهریور 1401 توسط العبد
​- رمان امنیتی ستاره آبی - - قسمت پنجاه - مطمئنم که هر کدام از این نفرات تابه‌حال باید خبرهای جدیدی از پرونده به دست آورده باشند.  مقداد شبیه رباتی برنامه‌ریزی‌شده توی صندلی‌اش فرورفته و بدون مکث به روی دکمه‌های کیبوردی که روبرویش قرار گرفته… بیشتر »
 نظر دهید »

ستاره آبی 

27 شهریور 1401 توسط العبد
​- رمان امنیتی ستاره آبی - - قسمت چهل و نهم - کمیل با لبخندی کم رنگ حرفم را تایید می‌کند. سپس دستم را می‌گیرد و کمک می‌کند تا بلند شوم تا روز جدید کاریمان را آغاز کنیم. روزی‌ که با پیامک تیم مراقبت ویلا روی خط امن من رنگ‌وبوی تازه‌ای به خود می‌گیرد:… بیشتر »
 نظر دهید »

ستاره آبی

27 شهریور 1401 توسط العبد
- رمان امنیتی ستاره آبی - - قسمت چهل و هشتم - فصل چهارم «عماد» چشم که باز می‌کنم خودم را داخل ویلای بن تیلور می‌بینم، در میان زن و مردهایی که با لباس‌های نامناسب می‌رقصند و نوشیدنی می‌خورند. از خودم سوال نمی‌کنم که چرا هیچ‌چیز از بیدار شدنم را به‌خاطر… بیشتر »
 نظر دهید »

ستاره آبی 

27 شهریور 1401 توسط العبد
​- رمان امنیتی ستاره آبی - - قسمت چهل و هفتم - سپس حاج صادق نفس عمیقی می‌کشد و ادامه می‌دهد: -خب حاج عماد تعریف کن ببینم چی‌کار کردید؟  از سیر تا پیاز اتفاقات امشب را توضیح می‌دهم و در آخر با نشان ‌دادن سوغاتی‌های کمیل از داخل ویلا می‌گویم: -یه‌کم… بیشتر »
 نظر دهید »

ستاره آبی 

27 شهریور 1401 توسط العبد
​- رمان امنیتی ستاره آبی - - قسمت چهل و ششم - آینه آسانسور بی‌رحمانه‌تر از چیزی که انتظارش را داشتم سیاهی زیر چشمانم را به رخم می‌کشد. رنگ ‌پریده و فرسوده شده‌ام، موهای جوگندمی‌ام هم حسابی به چشم می‌آید و چین‌وچروک‌های روی صورتم خبر از درونم می‌دهند که… بیشتر »
 نظر دهید »

ستاره آبی 

27 شهریور 1401 توسط العبد
​- رمان امنیتی ستاره آبی - - قسمت چهل و پنجم - نفس کوتاهی می‌کشم و جواب می‌دهم: -خوبم، چیزیم نیست… تو چه خبر؟ چرا برنگشتی سازمان؟ کمیل شانه‌ای بالا می‌اندازد: -طاقت نیاورد دلم، ؛بخاطر خبرهای فراوونی دارم. راستش بن تیلور قبل از اینکه هوس شنا کردن… بیشتر »
 نظر دهید »

ستاره آبی 

27 شهریور 1401 توسط العبد
​- رمان امنیتی ستاره آبی - - قسمت چهل و چهارم - مهندس جوابی برای سوال‌هایم ندارد و تنها اظهار بی‌اطلاعی می‌کند. از او می‌خواهم تا بیشتر روی این سه نفر کار کند. سپس شاسی بی‌سیم را فشار می‌دهم و با نوک انگشت دستم لمس می‌کنم: -چی‌کار کردی بزرگوار؟ الان… بیشتر »
 نظر دهید »

ستاره آبی 

27 شهریور 1401 توسط العبد
​- رمان امنیتی ستاره آبی - - قسمت چهل و سوم - خیلی طول نمی‌کشد که صدایش را از حفره‌های راه راه بی‌سیم به گوشم می‌رساند. -عماد این یارو داخل ویلاست، دختره هم الان رفت پیشش.  ابروهایم را به‌هم نزدیک می‌کنم: -این وقت شب پا شده اومده این‌جا که چی‌کار… بیشتر »
 نظر دهید »

ستاره آبی 

27 شهریور 1401 توسط العبد
​- رمان امنیتی ستاره آبی - - قسمت چهل و دوم - به مقداد نگاه می‌کنم و می‌گویم: - وصل کن بزرگوار، چاره دیگه‌ای نداریم و باید توکل کنیم.  مقدار قبل‌از وصل کردن دوربین‌ها نگاهم می‌کند و می‌گوید: -شرمنده‌ام آقا فکر نمی‌کردم دوربین‌ها انقدر روی سیستم… بیشتر »
 نظر دهید »

ستاره آبی 

27 شهریور 1401 توسط العبد
​- رمان امنیتی ستاره آبی - - قسمت چهل و یکم -  دل توی دلم نیست که قرار است چه اتفاقی بیفتد. اصلا کمیل چرا به ‌یک‌ باره تصمیم گرفت که به داخل ویلا برود؟ سر و کله شبنم دیگر از کجا پیدا شد؟  ناخودآگاه به‌صورت مقداد چشم می‌دوزم که با ترس نگاهم… بیشتر »
 نظر دهید »

ستاره آبی 

24 شهریور 1401 توسط العبد
​- رمان امنیتی ستاره آبی - - قسمت چهلم - ناگهان یک سوال تمام بدنم را کرخت می‌کند: اگر قطع کردن تصاویر چاره‌ی کار نباشد چه؟ اگر دیگر نتوانیم تصاویر دوربین‌ها را وصل کنیم، چه؟ آن وقت من می‌مانم و کمیل که تک و تنها درون ویلایی است که هیچ اطلاعات درست و… بیشتر »
 نظر دهید »

ستاره آبی 

24 شهریور 1401 توسط العبد
​- رمان امنیتی ستاره آبی - - قسمت سی و نهم - کلافه می‌شوم و می‌گویم : کمیل صدات خوب نمیاد تکه‌تکه بگو بزار بفهمم…  می‌گوید: -می‌تونم… داخل بشم… ولی در… قفله. سپس مکثی می‌کند و ادامه می‌دهد : -می‌شه بازش کرد… ولی…… بیشتر »
 نظر دهید »

ستاره آبی 

24 شهریور 1401 توسط العبد
​- رمان امنیتی ستاره آبی - - قسمت سی و هشتم - شاسی بی‌سیم را محکم‌تر فشار می‌دهم: -می‌گم خوب داخل خونه رو چک کن، با چشم‌هات همه‌جا رو جارو کن.  کمیل بی‌حوصله جواب می‌دهد: -صدات رو خیلی‌ خوب ندارم؛ ولی گمون کنم متوجه شدم چی گفتی… خیلی خب حواسم… بیشتر »
 نظر دهید »

ستاره آبی 

24 شهریور 1401 توسط العبد
​- رمان امنیتی ستاره آبی - - قسمت سی و هفتم -  بعد از چند تکان شدید که در روی مانیتور می‌بینم، متوجه می‌شوم که کمیل حالا خودش را به لبه‌ی دیوار رسانده و مشغول چک کردن دقیق اوضاع داخل ویلا است.  با دوربین‌های هوایی کاملاً به موقعیتی که در آن… بیشتر »
 نظر دهید »

ستاره آبی 

24 شهریور 1401 توسط العبد
​- رمان امنیتی ستاره آبی - - قسمت سی و ششم - از شوخی بی وقتش حرصم می‌گیرد؛ اما تشخیص می‌دهم صرفاً در مورد ورودش به داخل ویلا صحبت کنم. پس تاکید می‌کنم: - خوب حواست رو جمع کن کمیل. آدم کشتن برای این یارو مثل آب خوردن می‌مونه. بعدشم حتی اگه خوش‌شانس باشی… بیشتر »
 نظر دهید »

ستاره آبی 

24 شهریور 1401 توسط العبد
​- رمان امنیتی ستاره آبی - - قسمت سی و پنجم - نیم نگاهی به کمیل می‌اندازم و می‌گویم: -بهتره این چند دقیقه تا شروع عملیات رو یه گوشه تو همین ماشین با خودت خلوت کنی تا تمرکز کافی واسه انجام این کار رو داشته باشی. با حرکت سر حرفم را قبول می‌کند و به کنجی… بیشتر »
 نظر دهید »

ستاره آبی 

24 شهریور 1401 توسط العبد
​- رمان امنیتی ستاره آبی - - قسمت سی و چهارم - بچه‌های تیم کمکی به همراه من و کمیل وارد ساختمان مشرف به ویلا می‌شویم و با رعایت تمامی نکات امنیتی خودمان را واحد اقای علی آبادی می‌رسانیم.  همراه با صاحب خانه به پشت پنجره می‌رویم تا از آنجا نگاهی به… بیشتر »
 نظر دهید »

ستاره آبی 

24 شهریور 1401 توسط العبد
​- رمان امنیتی ستاره آبی - - قسمت سی و سوم - درب اتاقم را باز می‌کنم و روی صندلی‌ام ولو می‌شوم. شقیقه‌ام از شدت فشار کاری زیاد و اضطراب غیر قابل توصیفی که با آن دست و پنجه نرم می‌کنم، نبض می‌زند. یعنی آن‌ها به فکر ضربه زدن به تاسیسات اتمی ما هستند؟… بیشتر »
 نظر دهید »

ستاره آبی 

24 شهریور 1401 توسط العبد
​- رمان امنیتی ستاره آبی - - قسمت سی و دوم - نگاهی به مقداد می‌اندازم و با دیدن چهره‌اش متوجه می‌شوم که او نیز شبیه من این موضوع را فراموش کرده است.  رو به حاج صادق توضیح می‌دهم: -حتما در اولین فرصت رد اون بوتیک هم می‌زنیم و حکم دسترسی بهش رو… بیشتر »
 نظر دهید »

ستاره آبی 

24 شهریور 1401 توسط العبد
​- رمان امنیتی ستاره آبی - - قسمت سی و یکم - قطره‌ی عرقی از حوالی شقیقه‌ام به روی ریش‌هایم می‌چکد. نامطمئن و با شرمندگی می‌گویم: -آقا راستش شب مهمونی ساغر و مهران و شبنم هر کدوم جداگونه از توی ویلا خارج شدن و رفتن به سمت خونه‌هاشون. تیم ت میمی که برای… بیشتر »
 نظر دهید »

ستاره آبی 

23 شهریور 1401 توسط العبد
​- رمان امنیتی ستاره آبی - - قسمت سی‌ام - نمی‌توانم عمق نگاهش را بخوانم و بفهمم که چه چیزی ذهنش را اینگونه مشغول کرده است.  سعی می‌کنم روال جلسه از دستم خارج نشود، ادامه می‌دهم: -به جز بن تیلور که گمونم باید نفر اصلی باشه، ما به سه نفر دیگه توی… بیشتر »
 نظر دهید »

ستاره آبی 

23 شهریور 1401 توسط العبد
​- رمان امنیتی ستاره آبی - - قسمت بیست و نهم - حدود دو ساعت بعد، وقتی کمیل و خانم تابش خودشان را با اولین پرواز به تهران می‌رسانند و مستقیم به اتاق جلسات سازمان می‌آیند، من به همراه مقداد وارد اتاق می‌شوم.  بعد از احوال پرسی گرم با کمیل و تبریک… بیشتر »
 نظر دهید »

ستاره آبی 

23 شهریور 1401 توسط العبد
​- رمان امنیتی ستاره آبی - - قسمت بیست و هشت - مشتاقانه همراه با مقداد به داخل سایت می‌روم و خودم را به سیستمی که مهندس پشت آن نشسته می‌رسانم. مهندس می‌خواهد از روی صندلی‌اش بلند شود که از او می‌خواهم تا به کارش برسد. پس توضیح می‌دهد: -آقا با توجه به… بیشتر »
 نظر دهید »

ستاره آبی 

23 شهریور 1401 توسط العبد
​۲۷ حاج صادق با همان متانت همیشگی نگاهم می‌کند: -خدا همیشه حواسش بهمون هست. دست کم شش هفت بارش رو خودت توی پرونده‌ی مختلفی که در دست داشتی احساس کردی. سپس تاکید می‌کند: -عماد ما خیلی وقت نداریم. اولا باید خیالمون رو از بابت پیمان راحت کنی و بعد هم هر چه… بیشتر »
 نظر دهید »

ستاره آبی 

23 شهریور 1401 توسط العبد
​- رمان امنیتی ستاره آبی - - قسمت بیست و شش - حاج صادق می‌پرسد: -راستی گزارش پیمان رو بهم ندادیا، باید از این ور و اون‌ور زودتر خبردار بشم؟ سرم را پایین می‌اندازم و با شرمندگی جواب می‌دهم: -ببخشید آقا، همین که پام به اتاق رسید گیر کردم بین این… بیشتر »
 نظر دهید »

ستاره آبی 

23 شهریور 1401 توسط العبد
​- رمان امنیتی ستاره آبی - - قسمت بیست و پنج - صدای کوبیده شدن انگشت به روی درب اتاقم باعث می‌شود تا کمی جا بخورم، سرم را برمی‌گردانم و حاج صادق را می‌بینم که در قاب چهارچوب درب قرار گرفته است. فورا تعارفش می‌کنم تا وارد اتاقم شود. لبخندی می‌زند و… بیشتر »
 نظر دهید »

ستاره آبی 

23 شهریور 1401 توسط العبد
​- رمان امنیتی ستاره آبی - - قسمت بیست و چهار - مقداد یک چشم می‌گوید و من هدفونم را روی گوشم می‌گذارم تا بقیه‌ی صحبت‌ها را از دست ندهم. خیلی طول نمی‌کشد که ماشین تکان دوباره‌ای می‌خورد و در پارکینگ سازمان متوقف می‌شود.  هدفونم را روی میز می‌گذارم و… بیشتر »
 نظر دهید »

ستاره آبی 

23 شهریور 1401 توسط العبد
​- رمان امنیتی ستاره آبی - - قسمت بیست و سه - یاعلی… دانشجوهای هسته‌ای؟ در کسری از ثانیه به یاد آخرین صحبت‌های میتار می‌افتم. میتار برایم از خانه‌های امن اسرائیل و بهائیت در ایران گفته بود، از قول همکاری همه جانبه‌ی منافقین و رجوی! من به رجوی و… بیشتر »
 نظر دهید »

ستاره آبی 

23 شهریور 1401 توسط العبد
​- رمان امنیتی ستاره آبی - - قسمت بیست و دوم - چند لحظه‌ای ساکت می‌شود و سپس ادامه می‌دهد: -لازمه دوباره تکرار کنم؟ برخوردتون باید خیلی خوب باشه. توی بوتیک با زبون شوخی و دوستانه به مشتری‌های خانم بگید می‌دونی اگه با این لباس یه بخشی از موهات رو بیرون… بیشتر »
 نظر دهید »

ستاره آبی 

23 شهریور 1401 توسط العبد
​- رمان امنیتی ستاره آبی - - قسمت بیست و یکم - کمی حساس می‌شوم. سپس چشم‌هایم را می‌بندم و سعی می‌کنم مکانی که پیمان تعریف می‌کند را تجسم کنم. با چشم‌های بسته می‌پرسم: -روی تخت اتاق ماساژ کسی خوابیده بود؟ یا اصلا ماساژوری اون طرفا بود که منتظر ارباب رجوع… بیشتر »
 نظر دهید »

ستاره آبی 

23 شهریور 1401 توسط العبد
​- رمان امنیتی ستاره آبی - - قسمت بیستم - از طرفی با دیدن این حال پریشان پیمان ناراحت می‌شوم و از سمتی تماشای کنترل خشمش لبخند ناخودآگاهی را به روی لب‌هایم می‌نشاند. پیمان شاکی می‌شود: -به چی می‌خندی نوکرتم؟ شما که جای من نبودی یارو بهت تعارف استخر… بیشتر »
 نظر دهید »

ستاره آبی 

23 شهریور 1401 توسط العبد
​- رمان امنیتی ستاره آبی - - قسمت نوزدهم - فصل سوم «عماد» پشت ماشین ون سازمان مشغول چک کردن شنودهایی که در خانه‌ی سوژه کار گذاشته‌ایم هستم که مقداد از داخل فلاسک یک لیوان چایی تازه دم برایم می‌ریزد. تشکر می‌کنم و مقداد در جواب می‌گوید: -انجام وظیفه است.… بیشتر »
 نظر دهید »

ستاره آبی 

23 شهریور 1401 توسط العبد
​- رمان امنیتی ستاره آبی - - قسمت هجدهم - شبنم اجازه‌ی حرف زدن به مهران را نمی‌دهد و خودش می‌خواهد گندی که او زده را جمع کند: -هیچی، اینجا حرف، حرف منه‌. ما هیچ کاری با بار تو نداریم و همون‌طور که خودت گفتی صفر تا صد مسئولیت این بار پای خودته و هیچ ربطی… بیشتر »
 نظر دهید »

ستاره آبی 

23 شهریور 1401 توسط العبد
​- رمان امنیتی ستاره آبی - - قسمت شانزدهم - دستی به موهای لخت و نه چندان بلندم می‌زنم و می‌گویم: -جالبه، خواسته‌ی کم و معقولیه؛ ولی گمونم همین چند لحظه‌ی پیش شما داشتید در مورد هوش من صحبت می‌کردید… پس انتظار ندارید که..‌. شبنم لبخندی می‌زند و… بیشتر »
 نظر دهید »

ستاره آبی 

22 شهریور 1401 توسط العبد
​- رمان امنیتی ستاره آبی - - قسمت پانزدهم - مات و مبهوت به سفیدی دندان‌های مرتبش نگاه می‌کنم که از بین سرخی لب‌هایش حسابی به چشم می‌آید. خنده‌اش که تمام می‌شود، خودش را روی صندلی جا به جا می‌کند و می‌گوید: -پیمان فکر نمی‌کنم تو آدم مذهبی و افراطی باشی،… بیشتر »
 نظر دهید »

ستاره آبی 

22 شهریور 1401 توسط العبد
​- رمان امنیتی ستاره آبی - - قسمت چهاردهم - اضطراب شبیه خونی که در رگ‌هایم می‌چرخد؛، در کسری از ثانیه به کل بدنم رسوخ می‌کند.  نفس کوتاهی می‌کشم و به خودم دلداری می‌دهم که همه چیز تحت کنترل است. من ساغر را دوست دارم، این که دیگر دروغ و کلک نیست و… بیشتر »
 نظر دهید »

ستاره آبی 

22 شهریور 1401 توسط العبد
​- رمان امنیتی ستاره آبی - - قسمت سیزدهم از پله‌ها که پایین می‌آیم، متوجه می‌شوم که طبقه‌ی پایین یک سالن بزرگ است که شامل استخر، جکوزی آب سرد و گرم و سونای خشک و بخار و سیستم پیشرفته‌ی مه خنک است.  با دقت به دور و اطراف نگاه می‌کنم. در سمت دیگر… بیشتر »
 نظر دهید »

ستاره آبی 

22 شهریور 1401 توسط العبد
​- رمان امنیتی ستاره آبی - - قسمت دوازدهم - با لبخند حرفش را تایید می‌کنم. مهران دستش را به طرفم دراز می‌کند و می‌گوید: -ما از آشنایی باهات خیلی خوشحالیم پیمان. رد لبخند را به روی صورتم تمدید می‌کنم و می‌گویم: -لطف دارید، منم همین‌طور.  سپس از بین… بیشتر »
 نظر دهید »

ستاره آبی 

22 شهریور 1401 توسط العبد
​- رمان امنیتی ستاره آبی - - قسمت یازدهم - جمعیت چهل و سه، چهار نفره‌ی حاضر در ویلا بی‌تفاوت به نگاه‌های عجیب و مرموز چند لحظه‌ی پیش لبخند می‌زنند و مشغول تشویقم می‌شوند‌. احساس عجیبی دارم، فکرش را هم نمی‌کردم که اینچنین مورد استقبال قرار بگیرم. در جو… بیشتر »
 نظر دهید »

ستاره آبی 

22 شهریور 1401 توسط العبد
​- رمان امنیتی ستاره آبی - - قسمت دهم - صدای خنده‌ی بلند حضار من رابه سالن برمی‌گرداند و مردی که متکلم وحده است، ادامه می‌دهد: -اولین اتفاق مهم، تولد ژینوس عزیزه که خیلی برای ترویج دین ما در ایران و علی الخصوص شهرستان کرج زحمت کشیده.  جمعیت برایش… بیشتر »
 2 نظر

ستاره آبی 

22 شهریور 1401 توسط العبد
​- رمان امنیتی ستاره آبی - - قسمت نهم - هوای بیرون از ویلا به قدری سرد است که وقتی وارد فصای سر پوشیده داخل می‌شوم، گرما به تک تک سلول‌های بدنم منتقل می‌شود. مرد و زن‌های زیادی داخل سالن هستند که هر کدام خود را مشغول به کار خاصی کرده‌اند. در نگاه اول… بیشتر »
 نظر دهید »

ستاره آبی

22 شهریور 1401 توسط العبد
​- رمان امنیتی ستاره آبی - - قسمت هشتم - لبم را غنجه می‌کنم: -چه ایرادی داره؟ اذونه دیگه؟  می‌خندد و با کرشمه می‌گوید: -از کدوم؟  سپس دستش را به طرفم دراز می‌کند. ناخن‌های روی دستش حسابی مرتب و لاک خورده به چشم می‌آید. گوشی موبایلم را از بین… بیشتر »
 نظر دهید »

ستاره آبی 

22 شهریور 1401 توسط العبد
​- رمان امنیتی ستاره آبی - - قسمت هفتم - اقلیت؟ این سوال را از خودم می‌پرسم و چند ثانیه به این کلمه فکر می‌کنم.  با این که می‌توانم حدس بزنم منظور ساغر دقیقا چیست؛ اما سوال می‌کنم: -منظورت از اقلیت مذهبی زرتشتی و مسیحی و کلیمیه؟! یا مسلمان اهل… بیشتر »
 نظر دهید »

ستاره آبی

22 شهریور 1401 توسط العبد
​- رمان امنیتی ستاره آبی - - قسمت ششم - چند لحظه ساکت می‌شوم. نمی‌توانم باور کنم که ساغر به من از خودش دروغ گفته است… نگفته؛ اما با دست کم با رفتارش خودش را فرد دیگری معرفی کرده است. سرم را پایین می‌گیرم و به دروغ‌هایی که خودم گفتم فکر… بیشتر »
 نظر دهید »

ستاره آبی 

11 شهریور 1401 توسط العبد
- رمان امنیتی ستاره آبی - - قسمت پنجم - 《پیمان》 ساغر ریموتی که در دست دارد را فشار می‌دهد تا درب باز شود. درون ویلا یک خط صاف است که دست کم ده دوازده ماشین را می‌تواند درون خودش جا دهد. دور و اطراف پر از درخت‌های مختلفی است که در این فصل سال شبیه… بیشتر »
 نظر دهید »

ستاره آبی 

11 شهریور 1401 توسط العبد
​- رمان امنیتی ستاره آبی - - قسمت چهارم - گیج می‌شوم.  خانمی که تا به حال ایستاده بود، با اشاره‌ی چشم آن مامور مرد به سمتم می‌آید و دستم را می‌گیرد. سعی نمی‌کنم مقاومت کنم، یعنی نمی‌توانم… با شنیدن آن حرف‌ها دنیا روی سرم خراب شده است.… بیشتر »
 نظر دهید »

ستاره آبی 

11 شهریور 1401 توسط العبد
​- رمان امنیتی ستاره آبی - - قسمت سوم - اشک در چشم‌هایم حلقه می‌زند و ملتمسانه به زنی که منتظر ایستاده تا همراهش بروم، نگاه می‌کنم. می‌گوید: -لطفا بلند شید خانم. می‌نالم: -چرا نمی‌خوای چشم‌هام رو ببندی؟ قراره اعدامم کنید؟ من که باهاتون همکاری… بیشتر »
 نظر دهید »

ستاره آبی 

10 شهریور 1401 توسط العبد
​- رمان امنیتی ستاره آبی - - قسمت دوم -   ما کیلومترها دور تر از ایران و در دل تل آویو روزها و ساعت‌ها صحبت کردیم و مسیرهای مبارزه با ایران را شخم زدیم؛ اما تمام مسیرها به یک دیوار بتنی نفوذ ناپذیر به نام اعتقادات مذهبی رسید. ما هر چقدر هم به مردم… بیشتر »
 نظر دهید »

ستاره آبی

10 شهریور 1401 توسط العبد
​- رمان امنیتی ستاره آبی - - قسمت اول - 《میتار》  نمی‌دانم چند وقت از دستگیری‌ام می‌گذرد. الان هوا سرد است یا گرم، روشن است یا تاریک، صبح است یا شب… اینجا صبح و شب هیچ فرقی برایم نمی‌کند. روز اولی که دستگیر شدم، مطمئن بودم که اسرائیل برای مبادله‌ام… بیشتر »
 نظر دهید »
شهریور 1401
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << < جاری> >>
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  

علوی

جستجو

موضوعات

  • همه
  • بدون موضوع

فیدهای XML

  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟
  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس