علوی

  • خانه 
  • رمان های امنیتی  

هادی فِرز 

25 مهر 1401 توسط العبد
​بسم الله الرحمن الرحیم 🔸🔸 هادی فِرز 🔸🔸 ✍️ محمد رضا حدادپور جهرمی «قسمت دوازدهم» حدودا صد صد و پنجاه متر پیاده روی کرد تا به ماشینا رسید. جمعیت زیادی هم اطراف ماشینا بودند. عراقی ها که کلمات ایرانی را یاد گرفته بودند با همان لهجه عربی به جمع کردن مسافر… بیشتر »
 نظر دهید »

هادی فِرز 

25 مهر 1401 توسط العبد
​مرد خنده ای کرد و گفت: کجا بگم که بلد باشی؟ کاری به این کارا نداشته باش. وقتی رفتی، میری کیلومتر 12 جاده اصلی کربلا … پیاده میشی و میگی با موکب شهدای بنی هاشم کار دارم. اونجا یه مردی هست به نام حاج اصغر. یه کم سفت و دشواره. اما مرد خوبیه. منم این… بیشتر »
 نظر دهید »

هادی فرز

25 مهر 1401 توسط العبد
​بسم الله الرحمن الرحیم 🔸🔸 هادی فِرز 🔸🔸 ✍️ محمد رضا حدادپور جهرم «قسمت یازدهم» خستگی چند روز تو تن و بدن هادی باعث شده بود طوری بخوابه که انگار کاملا خاموش شده و هیچ ربط و تعلقی به دنیا نداره. تا اینکه احساس کرد یکی داره صداش میکنه: آقا … آقا… بیشتر »
 نظر دهید »

هادی فرز

25 مهر 1401 توسط العبد
​رفت به طرف خروجی مرز. فکر میکرد همینجوری میتونه رد بشه. با خودش میگفت وسط این همه آدم، منم خودمو گم و گور میکنم و میزنم به چاک. دید تو محوطه خارجی مرز، کلی آدم خوابیده. خودشم خوابش میومد. چشماش داشت میسوخت از بس نخوابیده بود. تن و بدنش هم از دو روز… بیشتر »
 نظر دهید »

هادی فرز

25 مهر 1401 توسط العبد
​همچنان تو فکر بود. چشم رو هم نذاشت. ملت داشتند فیلم سینمایی میدیدند و تخمه میشکستند اما هادی همش میترسید اتفاقی بیفته و پلیس بیاد و یکی بهش مشکوک بشه. گوشیش درآورد. میخواست به یکی … یه کسی … پیامی بده … از اوضاع مطلع بشه … ببینه… بیشتر »
 نظر دهید »

اعمال استیجاری 

24 مهر 1401 توسط العبد
​انجام تمامی عبادات نیابتی 🦋هدیه هر ختم قرآن کامل 👈300هزار تومان 🦋هدیه ۱ ختم انعام👈 ۴۰ هزار 🦋هدیه ۱۴مرتبه سوره یس👈 ۶۰ هزار 🦋هدیه ۵۰۰۰صلوات محمدی👈  ۶۰ هزار 🦋هدیه ۴۰ زیارت عاشورا👈  ۱۵۰ هزار تومان 🦋نماز و روزه استیجاری👈 توافقی و قسطی  بخشی… بیشتر »
 نظر دهید »

کمک خیر 

24 مهر 1401 توسط العبد
​سلام خواهرای گلم  ما ساکن تهران هستیم، و تو محله ایی که زندگی میکنیم تعداد زیادی خانواده هستن که واقعا واقعا واقعا نیاز شدید مالی دارن (بعضی ها حتی خانواده شهید تیپ فاطمیون هستند) من و همسرم تا جایی که تونستیم براشون کمک جمع آوری کردیم و خودمون هم… بیشتر »
 نظر دهید »

هادی فِرز 

22 مهر 1401 توسط العبد
​بسم الله الرحمن الرحیم 🔸🔸 هادی فِرز 🔸🔸 ✍️ محمد رضا حدادپور جهرم «قسمت دهم» هادی میدونست که حتی اگر عکسش همه جا پخش نشده باشه، اما حتما گزارش سرقت سمندی که زیر پاش هست به راهور دادند. به خاطر همین دید ماشین پلیسی که دنبالشه، ماشین پلیس راهور هست. همین… بیشتر »
 نظر دهید »

هادی فِرز 

22 مهر 1401 توسط العبد
​به محض اینکه عبدی اینو گفت، صدایی از پشت خط اومد که یکی با فریاد به اون یکی گفت: «این داره راپورت میده. میخواد هادی فرز فرار کنه. نامرد مگه قرار نشد بکشونیش اینجا؟ مگه قرار نشد …» که هادی فهمید عبدی دستگیر شده و فورا گوشیش خاموش کرد. خیلی اعصابش… بیشتر »
 نظر دهید »

هادی فِرز 

22 مهر 1401 توسط العبد
​بسم الله الرحمن الرحیم 🔸🔸 هادی فِرز 🔸🔸 ✍️ محمد رضا حدادپور جهرمی «قسمت نهم» رفت سراغ کمد لباسش. یه ساک ورزشی کوچیک برداشت و شروع کرد یه مشت خنزر پنزر برداشتن. تند تند نفس میکشید و هر از گاهی برمیگشت و به صورت مثل ماهِ آبجی مرضیه که یه گوشه خوابیده بود،… بیشتر »
 نظر دهید »

هادی فِرز 

22 مهر 1401 توسط العبد
​اینو که گفت، هادی دید موتی اومده پشت خط! همون لحظه همه عالم و دنیا ریخته بودند سرِ هادی. هادی به نظر گفت: دیگه زنگ نزن. هر کاری داری واتساپ! گوشیو قطع کرد و رفت رو خط موتی. گفت: تو دیگه چه مرگته موتی؟ موتی که انگار عزرائیل رو سینه اش نشسته بود با وحشت… بیشتر »
 نظر دهید »

هادی فِرز 

22 مهر 1401 توسط العبد
​هادی هم سرش به طرف در آورد و گفت: جونم آبجی گل! مرضیه در را باز کرد. وقتی درِ خونه جلوی صورت هادی باز شد، انگار درِ باغ بهشت روش باز شده بود. از بس خنکایی از مهر مرضیه و خونه به جانش رسید. دید مرضیه موهاش شونه کرده و یه کیلیپس صورتی خوشکل گذاشته گوشه… بیشتر »
 نظر دهید »

هادی فِرز 

21 مهر 1401 توسط العبد
​بسم الله الرحمن الرحیم 🔸🔸 هادی فِرز 🔸🔸 ✍️ محمد رضا حدادپور جهرمی «قسمت هشتم» هادی چشماش باز و بسته بود. پسره همین جوری که وایساده بود بالا سرش، به اون دو نفر گفت: خیلی وقت نداریم. زود باشید. هنوز حرفش کامل نشده بود که هادی غلت خورد و محکم با پای راستش… بیشتر »
 نظر دهید »

هادی فِرز 

21 مهر 1401 توسط العبد
​پسره خم شد و همینطوری که پایین بود و داشت چایی خشک میریخت تو قوری، صداش میومد و همین جور ور میزد: آره … میگفتم … تا اینکه با یکی آشنا شدم … دعوتم کرد یه استکان چایی … اتفاقا اونم چاییش هندی بود. مثل خودم با چایی کارخونه ای و… بیشتر »
 نظر دهید »

هادی فِرز 

21 مهر 1401 توسط العبد
​بسم الله الرحمن الرحیم 🔸🔸 هادی فِرز 🔸🔸 ✍️ محمد رضا حدادپور جهرمی «قسمت هفتم» هادی و پسره به هم زل زده بودند. نظر و بچه هاش از استرس داشتند میمردند. مدام این پا و اون پا میکردند و دلشون میخواست فقط اون لحظه هادی دهن باز کنه و یه کلمه حرف بزنه و پسره از… بیشتر »
 نظر دهید »

هادی فِرز 

21 مهر 1401 توسط العبد
​پسره صفحه رو برگردوند. چشماش چهار تا شد. هادی گفت: سه چهار ماه قبل، اون دو ساعتی که سیستمت هک شد، کار بچه های من بود. من برای اون دو ساعت، خیلی هزینه دادم. تمام سرمایه ای که در طول کلّ جوونیم به دست آورده بودم دادم تا اینکه فقط بفهمم کی هستی و چی داری؟… بیشتر »
 نظر دهید »

هادی فِرز 

21 مهر 1401 توسط العبد
​بسم الله الرحمن الرحیم 🔸🔸 هادی فِرز 🔸🔸 ✍️ محمد رضا حدادپور جهرمی «قسمت ششم» بالاخره اون شب، صبح شد. اما برای هر کسی یه جور خاص. برای نظر و بچه هاش کنار دروازه قرآن. رو چمنا. رو آسفالت. دو سه تا دیگه از لات و لوتا تو خیابونا. برای الهه یه جور. برای آبجی… بیشتر »
 نظر دهید »

هادی فِرز 

20 مهر 1401 توسط العبد
​هادی: گوشی موتی روشن شد. امکان داره تحت تعقیب باشه و با روشن شدن خطش، ردمون بزنن. نظر: آهان. از اون لحاظ. چشم. میریم. کجا بریم آقا؟ هادی گفت: هر کسی یه جا بره. متفرق شین. سر ساعت هفت و نیم صبح، سه راه معدل باشین. کنار باجه قدیمی. نظر: رو چِشَم. خودم… بیشتر »
 نظر دهید »

هادی فِرز 

20 مهر 1401 توسط العبد
​بسم الله الرحمن الرحیم 🔸🔸 هادی فِرز 🔸🔸 ✍️ محمد رضا حدادپور جهرمی «قسمت پنجم» دقایق حساسی برای موتی بود. دید بقیه دارن کم کم دورِ اون و هادی جمع میشن و همه دارن بهش نگاه میکنند. عرق سرد کرده بود. مثل وقتی آدم میبینه دقیقه آخر عمرش هست و دیگه نه راه پیش… بیشتر »
 نظر دهید »

هادی فِرز 

20 مهر 1401 توسط العبد
​هادی گوشیش را خاموش کرد و تو جیبش گذاشت. چرخی در حیاط زد. مشخص بود که فکرش مشغول است. سپس به طرف اتاق اوس مصطفی رفت. دید خواب است. رادیو را آرام خاموش کرد. میخواست برود که چشمش به کاغذ بالای پدرش افتاد. کاغذ را برداشت. در کاغذ نوشته بود: «اینقدر پولِ… بیشتر »
 نظر دهید »

هادی فِرز 

20 مهر 1401 توسط العبد
​بسم الله الرحمن الرحیم 🔸🔸 هادی فِرز 🔸🔸 ✍️ محمد رضا حدادپور جهرمی «قسمت چهارم» پنجشنبه بود. عصر هادی با خستگی رفت خونه. آبجی مرضیه طبق معمول، در رو باز کرد و هادی هم گاز داد و رفت وسط حیاط. مرضیه همیشه از این کار هادی به وجد میومد. هادی کلاهشو برداشت و… بیشتر »
 نظر دهید »

هادی فرز

20 مهر 1401 توسط العبد
​هادی گفت: گفتی اگر بین ساعت فلان تا فلان باشه … و اگر باباهه نیاد … و اگر پسره کرکره بکشه بالا … و اگه فقط خودش باشه و دختره … خب این شد سه چهار تا اگر! اومدیم و یکیش نشد … باباهه با زنش قهر کرد و سحرخیز شد … پسره… بیشتر »
 نظر دهید »

هادی فرز

18 مهر 1401 توسط العبد
​بسم الله الرحمن الرحیم 🔸🔸 هادی فِرز 🔸🔸 ✍️ محمد رضا حدادپور جهرمی «قسمت سوم» هادی هر روز حوالی ساعت نه صبح از خونه خارج میشد. تا ساعت نه درگیر تمیز کردن و یا احیانا خریدهایی بود که آبجی مرضیه و بابا مصطفی داشتند. بعدش یه چایی تلخ میخورد و دو سه تا غر و… بیشتر »
 نظر دهید »

هادی فرز

18 مهر 1401 توسط العبد
​همین قدر خوش وخوشحال و خودمانی. تازه مناجات و دعایش بعد از نماز دیدنی تر و شنیدنی تر است. هر بار با خانمم میخواستیم به آنها سر بزنیم، تنظیم کردیم که موقع نماز آنجا باشیم تا شاهد صحنه های تاریخی وضو گرفتن و جملات قصارِ دعاهایش بعد از نماز باشیم. ترجمه و… بیشتر »
 نظر دهید »

هادی فرز

18 مهر 1401 توسط العبد
​بسم الله الرحمن الرحیم 🔸🔸 هادی فِرز 🔸🔸 ✍️ محمد رضا حدادپور جهرمی «قسمت دوم» مرضیه و هادی بزرگ و بزرگتر شدند. بعد از جنگ، چند سالی اوس مصطفی به استخدام بنیاد شهید درآمد. اما چون اعصابش ضعیف شده بود و گاهی با مسئولین بنیاد بحث و دعوا میکرد، تصمیم گرفتند… بیشتر »
 نظر دهید »

هادی فرز

18 مهر 1401 توسط العبد
​اوس مصطفی با بغض و استرس گفت: چه شده حالا؟ درست حرف بزن ننه! مادرش نشست و سرش رو نزدیکتر آورد و دستش کنار دهانش گرفت و آهسته گفت: شیرِ هول! اوس مصطفی با شنیدن این دو کلمه برقش گرفت. گفت: یا صاحب صبر! ینی مرضیه شیرِ هول خورده؟ ✍ محمد رضا حدادپور… بیشتر »
 نظر دهید »

هادی فرز

18 مهر 1401 توسط العبد
​بسم الله الرحمن الرحیم 🔸🔸 هادی فِرز 🔸🔸 ✍️ محمد رضا حدادپور جهرمی «قسمت اول» سال 67 بود. محدثه بعد از اینکه دو تا از پسرهایش در جبهه، سالهای 65 و 66 شهید شده بودند، باردار شد. هنوز جای زخم دو تا پسری که غریبانه شهید شده بودند و هنوز جنازه هاشون برنگشته… بیشتر »
 نظر دهید »

ستاره آبی 

16 مهر 1401 توسط العبد
​- رمان امنیتی ستاره آبی - - قسمت آخر بدنم شروع به لرزیدن می‌کند. غباری در پیش چشم‌هایم شکل می‌گیرد که قابل توصیف نیست. هنوز یک ثانیه از جدا شدن پهباد از پیش چشم‌هایم نگذشته است؛ اما در نظرم هر ثانیه به قدر چند سال می‌گذرد… زمان به یک باره برایم… بیشتر »
 نظر دهید »

ستاره آبی 

16 مهر 1401 توسط العبد
​- رمان امنیتی ستاره آبی - - قسمت صد و یک - با دیدن صحنه‌ی کشته شدن پیمان فورا جایم را تغییر می‌دهم و سعی می‌کنم شبنم را در بهترین حالت هدف بگیرم. سپس چند باری به سمتش شلیک می‌کنم؛ اما موفق نمی‌شوم دستش را هدف قرار دهم.  کمیل که بیخ گوشم و پشت درب… بیشتر »
 نظر دهید »

ستاره آبی 

16 مهر 1401 توسط العبد
​- رمان امنیتی ستاره آبی - - قسمت صدم- متوجه تعداد پله‌ها نمی‌شوم، یک نفس به سمت درب پشت بام می‌دوم. برایم فرقی نمی‌کند ساغر یا شبنم در چهار چوب درب ایستاده‌‌اند. بیست ثانیه مدت زمانی نیست که بتوانم به دستگیری هر کدامِ آن‌ها فکر کنم و باید هر طور که شده… بیشتر »
 نظر دهید »

ستاره آبی 

16 مهر 1401 توسط العبد
​- رمان امنیتی ستاره آبی - - قسمت نود و نه - راهرویی که از آن رد می‌شویم پر است از در و پنجره‌هایی چوبی و شیشه‌های ترک برداشته شده و کدر که نمی‌شود هیچ چیزی را از آن طرفش دید. من تنها بر حسب وظیفه قبل از عبور کردن از کنار هر کدام از اتاق‌ها با نوک انگشت… بیشتر »
 نظر دهید »

ستاره آبی 

16 مهر 1401 توسط العبد
​- رمان امنیتی ستاره آبی - - قسمت نود و هشت - منصور که خودش را آماده رویارویی با من کرده اسلحه‌اش را بالا می‌آورد تا به سمتش شلیک کند… زمان در پیش چشم‌هایم روی دور کند می‌رود، منصور دست لرزانش را به حالت نود درجه بالا می‌آورد و انگشتش را روی ماشه… بیشتر »
 نظر دهید »

ستاره آبی 

16 مهر 1401 توسط العبد
​- رمان امنیتی ستاره آبی - - قسمت نود و هفت - تمام نیرویی که در بدنم دارم را جمع می‌کنم تا دست کمیل را عقب بکشم.  نمی‌توانم از جایم تکان بخورم و تنهاذکاری که از دستم برمیاید این است که منتظر بمانم تا درب باز شود و من و کمیل را از روی پله‌ها به… بیشتر »
 نظر دهید »

ستاره آبی 

16 مهر 1401 توسط العبد
​- رمان امنیتی ستاره آبی - - قسمت نود و شش - با شنیدن پیغام ایوب مطمئن می‌شوم که دیگر صبر جایز نیست و باید هر چه زودتر دست به کار شویم. از درب انبار فاصله می‌گیرم و با خط مخصوصی که همراهم است، شماره رابطمان در دوبی را می‌گیرم تا حالی از بن تیلور بپرسم.… بیشتر »
 نظر دهید »

ستاره آبی 

10 مهر 1401 توسط العبد
​- رمان امنیتی ستاره آبی - - قسمت نود و پنج - کاملا آماده نشان دادن عکس العملی جدی به اولین حرکت حریف هستم که ناگهان منصور صفحه‌ی موبایلش را روشن می‌کند تا علت برخورد پایش با وسیله‌ای که روی زمین قرار گرفته را بفهمد… کمی به جلو خم می‌شود و به یک… بیشتر »
 نظر دهید »

ستاره آبی 

10 مهر 1401 توسط العبد
​- رمان امنیتی ستاره آبی - - قسمت نود و چهار - یک‌نفس عمیق می‌کشم و کورمال‌کورمال خودم را به قسمت انتهائی انبار می‌رسانم. در چنین شرایطی فقط آرزو می‌کنم که برخوردم با اشیائی که این‌جا افتاده‌اند، سروصدا به پا نکند که در آن صورت کل پروژه بر روی هوا… بیشتر »
 نظر دهید »

ستاره آبی 

10 مهر 1401 توسط العبد
​- رمان امنیتی ستاره آبی - - قسمت نود و سه - معلوم است که حسابی دادوفریاد کرده‌است و حالا دیگر حسی برای حرف زدن ندارد، او می‌گوید: - وضعیت خوب نیست آقا عماد، این ویروس لعنتی فقط در یک صورت از روی سیستم دفاعی پاک می‌شه و اون هم با ریست کردن دوباره‌ی تمام… بیشتر »
 نظر دهید »

ستاره آبی 

10 مهر 1401 توسط العبد
​- رمان امنیتی ستاره آبی - - قسمت نود و دو - نور چراغم را به بدنش می‌اندازم، احتمالاً با شلیک گلوله به ناحیه سینه از پا درآمده است، بدون هیچ آثار ضرب‌وشتم و درگیری خاصی. البته با این نور کم و در یک نگاه نمی‌شود تحلیل دقیق‌تری داشت.  به کمیل نگاه… بیشتر »
 نظر دهید »

ستاره آبی 

10 مهر 1401 توسط العبد
​- رمان امنیتی ستاره آبی - - قسمت نود و یک -  دست‌هایم را در هوا می‌چرخانم تا کمیل را پیدا کنم؛ سپس صورتم را نزدیکش می‌کنم و می‌گویم: - نور چراغ‌قوه را روی کمترین حالت تنظیم کن.  کمیل با تردید می‌پرسد: - ولی ریسک روشن کردن نور، اون هم تو این… بیشتر »
 نظر دهید »

ستاره آبی 

09 مهر 1401 توسط العبد
- رمان امنیتی ستاره آبی - قسمت نود از کدهایی که می‌دهد متوجه می‌شوم راه سختی برای رسیدن به پشت‌بام آن خانه قدیمی لعنتی درپیش دارد دستی به بازوی کمیل می‌کوبم و می‌گویم: - بریم بزرگوار. کمیل من را در آغوش می‌گیرد و پیشانی‌ام را می‌بوسد سپس با دستانی لرزان… بیشتر »
 نظر دهید »

ستاره آبی 

09 مهر 1401 توسط العبد
- رمان امنیتی ستاره آبی - قسمت هشتاد و نه کمیل نگاه کجی می‌کند و می‌گوید: - البته این‌ها همه فرضیه است.  سری تکان می‌دهم و می‌گویم: - آره اینم فرضیه است.  سپس ایوب که با دوربین مشغول رصد کردن اتفاقات اطراف ویلاست، می‌گوید: - دیگه فرضیه نیست… بیشتر »
 نظر دهید »

ستاره آبی 

09 مهر 1401 توسط العبد
- رمان امنیتی ستاره آبی - - قسمت هشتاد و هشت - از آینه‌ی ماشین نگاهی به او می‌اندازم و می‌گویم: - فکر خوبیه، پرنده صندوق عقبه؟  فورا می‌گوید: -نه آقا، همین‌جاست. فقط یه‌کم جلوتر نگه دارید که بلندش کنیم.  به نزدیکی فرعی که می‌رسیم خانم جعفری… بیشتر »
 نظر دهید »

ستاره آبی 

09 مهر 1401 توسط العبد
- رمان امنیتی ستاره آبی - - قسمت هشتاد و هفت - خانم تابش از روی صندلی عقب و در حالی که کنار خانم جعفری نشسته، می‌گوید:  -توکلتون ب خدا باشه آقا، ان‌شاءالله تیم مهندس با موفقیت کار رو تمام می‌کنه و ما خیالمون از این سمت راحت میشه. با جدیت می‌گویم: -… بیشتر »
 نظر دهید »

ستاره آبی 

09 مهر 1401 توسط العبد
​- رمان امنیتی ستاره آبی - - قسمت هشتاد و شش - کمیل به‌آرامی لب‌هایش را تکان می‌دهد: - شرمنده‌ام، آقا واقعاً نمی‌دونم چی باید بگم…  آهی می‌کشم و درحالی‌که سعی می‌کنم تمرکزم را از دست ندهم، می‌گویم: - هر طور شده باید هویت راننده مشخص بشه.… بیشتر »
 نظر دهید »

آتلیه آنلاین نفس 

08 مهر 1401 توسط العبد
​​☆ بسم الله الرحمن الرحیم ☆ ” آتلیه آنلاین نفس “ جهت خدمتگزاری به شما خواهران گلم راه اندازی شد حمایت شما باعث افتخار ماست 😌  ارائه خدماتی از قبیل:  ♦طراحی با کیفیت عکس برای چاپ ♦طراحی عکس پروفایل  ♦طراحی عکس ماهگرد نوزاد… بیشتر »
 نظر دهید »

ستاره آبی 

07 مهر 1401 توسط العبد
​- رمان امنیتی ستاره آبی - - قسمت هشتاد و پنج - سر و ته حرفم با کمیل را جمع می‌کنم و بلافاصله با خط امن و همیشه فعالم با حاج صادق تماس می‌گیرم تا هم گزارشی جامع از اتفاقات شب قبل را به او بدهم و هم از احتمال ویروس استاکس‌نت و آلودگی سیستم دفاعی صحبت کنم… بیشتر »
 نظر دهید »

ستاره آبی 

07 مهر 1401 توسط العبد
​- رمان امنیتی ستاره آبی - - قسمت هشتاد و چهارم - شک ندارم که صدای افتادن من به گوش شبنم رسیده‌ است. بلافاصله خودم را از روی زمین بلند می‌کنم و درحالی‌ که صدای مامور را از آن طرف خط گوش می‌کنم که به من هشدار می‌دهد:  -شبنم درحال برگشتن و عقب‌گرد… بیشتر »
 نظر دهید »

ستاره آبی 

07 مهر 1401 توسط العبد
​- رمان امنیتی ستاره آبی - - قسمت هشتاد و سوم - مغزم از شنیدن این مکالمه سوت می‌کش.د آن‌ها می‌خواهند پیمان احمق را بکشند؟  یعنی چه که می‌گوید نگران فلش نباش؟  نکند تیم نفوذی بن تیلور کار خودش را کرده و حالا سیستم پدافندی ما به ویروس استاکس‌نت… بیشتر »
 نظر دهید »

ستاره آبی 

07 مهر 1401 توسط العبد
​- رمان امنیتی ستاره آبی - - قسمت هشتاد و دوم - مأموری که پشت سیستم است، صدایم می‌کند: -آقا مراقب باشید. مسیری که داره میره بن‌بسته.  چشم‌هایم از شنیدن پیغامی که می‌دهد گرد می‌شود:  -بن‌بسته؟ مطمئنی اشتباه نمی‌کنی؟ قاطعانه جواب می‌دهد: -بله… بیشتر »
 نظر دهید »

ستاره آبی 

07 مهر 1401 توسط العبد
​- رمان امنیتی ستاره آبی - - قسمت هشتاد و یکم - خانم جعفری نگاهم می‌کند و با لحنی نگران‌تر از قبل می‌گوید: -رفتن آقا، همین الان.  به ‌طرف در می‌روم و از روی چشمی به بیرون آمدن شبنم ساغر نگاه می‌کنم. شبنم چادر مشکی به سر کرده و کاملاً خون‌سرد از… بیشتر »
 نظر دهید »

آتلیه آنلاین نفس 

07 مهر 1401 توسط العبد
​☆ بسم الله الرحمن الرحیم ☆ ” آتلیه آنلاین نفس “ جهت خدمتگزاری به شما خواهران گلم راه اندازی شد حمایت شما باعث افتخار ماست 😌  ارائه خدماتی از قبیل:  ♦طراحی با کیفیت عکس برای چاپ ♦طراحی عکس پروفایل  ♦طراحی عکس ماهگرد نوزاد… بیشتر »
 نظر دهید »

مطلب

06 مهر 1401 توسط العبد
*اثرات شرایط اخیر بر خانواده ایرانی* #طنزفکت 🙃 🖌 د.موحد در اثر محدودیت های اینترنتی و فیلترینگ واتساپ و اینستاگرام : 〽️ مصرف اینترنت و هزینه خانوار کاهش یافته 📚 کتابهای بیشتری از کتابخانه برداشته شده و سرانه مطالعه افزایش داشته 🥘 میزان سوختگی و ته… بیشتر »
 نظر دهید »

ستاره آبی 

06 مهر 1401 توسط العبد
​- رمان امنیتی ستاره آبی - - قسمت هشتاد - خانم تابش و خانم جعفری با لبخندی بلند می‌شوند تا به سراغ لپ‌تاپ بروند.  کمیل نزدیکم می‌شود و می‌گوید: -خدا بد نده… بگو تا سکته نکردم. صورتم را نزدیکش می‌کنم: -به پیمان با یه خط دیگه گفتن بیاد اصفهان،… بیشتر »
 نظر دهید »

ستاره آبی 

06 مهر 1401 توسط العبد
​- رمان امنیتی ستاره آبی - - قسمت هفتاد و نه - حرفش را قطع می‌کنم و کاملاً مطمئن توضیح می‌دهم: -خانم جعفری درسته که ما نباید دشمن رو دست‌کم بگیریم؛ اما این دلیل نمی‌شه که بخوایم چشممون رو روی قدرت دفاعی و اطلاعاتی خودمون ببندیم، بچه‌های ما توی تهران چند… بیشتر »
 نظر دهید »

ستاره آبی 

06 مهر 1401 توسط العبد
​- رمان امنیتی ستاره آبی - - قسمت هفتاد و هشت -  بلافاصله شماره حاج صادق را می‌گیرم تا ماجرا را برایش توضیح دهم. بعد از شنیدن راهکارهای حاج صادق و انجام هماهنگی‌های لازم آماده‌ی اجرای نقشه جدیدم می‌شوم. باید تا فردا صبح صبر کنم تا درست در زمانی‌که… بیشتر »
 نظر دهید »

ستاره آبی 

06 مهر 1401 توسط العبد
​- رمان امنیتی ستاره آبی - - قسمت هفتاد و هفت - از شنیدن تحلیل‌های کمیل حرص می‌خورم؛ اما چون کاملاً با او موافق هستم نمی‌توانم مخالفتی کنم. در عوض می‌گویم: -پس باید سعی کنیم یه جوری حافظ جونش هم باشیم، یه جوری که به پرونده لطمه نخوره.  کمیل تأیید… بیشتر »
 نظر دهید »

ستاره آبی 

06 مهر 1401 توسط العبد
​- رمان امنیتی ستاره آبی - - قسمت هفتاد و شش - ابروهایم را به‌هم نزدیک می‌کنم و همان‌طور که با گام‌های بلند به‌طرف خانه‌ی امن حرکت می‌کنم، می‌گوید: -دارن در مورد اتفاقات دیشب توی اون خونه باغ متروکه حرف می‌زنند، انگار ساغر یه‌کم ناخوش احواله…… بیشتر »
 نظر دهید »

ستاره آبی 

05 مهر 1401 توسط العبد
​- رمان امنیتی ستاره آبی - - قسمت هفتاد و پنج - ازآنجا که اصل به در نظر گرفتن بدترین احتمال ممکن است سعی می‌کنم حتی بازدم نفس‌هایم را در چند مرحله انجام دهم تا صدایی تولید نکند. بیشتر از سی ثانیه را در همان حالت و درون کانال می‌مانم تا اینکه کمیل… بیشتر »
 نظر دهید »

ستاره آبی 

05 مهر 1401 توسط العبد
​- رمان امنیتی ستاره آبی - - قسمت هفتاد و چهار - بی‌اختیار دستی به روی صورتم می‌کشم و می‌گویم: -سیم شنود چه رنگیه ؟ خانم تابش بی‌رمق جواب می‌دهد: -سفید آقا. سری به نشانه‌ی آرام بودن اوضاع تکان می‌دهم… درحالی‌که خودم بهتر از بقیه می‌دانم که در چه… بیشتر »
 نظر دهید »

ستاره آبی 

05 مهر 1401 توسط العبد
​- رمان امنیتی ستاره آبی - - قسمت هفتاد و سه - ماشین در دل این هوای طوفانی می‌رود تا ما را به جلوی درب هتل می‌رساند. بدون هیچ هماهنگی و صحبتی با مهمان‌دار به بالا می‌رویم، کمیل جلوتر می‌رود تا به خانم تابش ورودم را اطلاع دهد. یک یا الله می‌گویم و سپس… بیشتر »
 نظر دهید »

ستاره آبی 

05 مهر 1401 توسط العبد
​- رمان امنیتی ستاره آبی - - قسمت هفتاد و دو - کمیل درحالی‌ که بخار از دهانش خارج می‌شود می‌گوید:  -نمی‌خوای بقیه حرف‌ها رو تو ماشین بزنیم؟  بدون توجه به سرمای هوا و پیشنهاد کمیل، می‌گویم: -ریسک کاری که کردی خیلی بالاست؛ اون‌ها ممکنه خانم تو… بیشتر »
 نظر دهید »

ستاره آبی

05 مهر 1401 توسط العبد
​- رمان امنیتی ستاره آبی - - قسمت هفتاد و یک -  - فصل سوم -  بعد از سپری کردن اولین روز کاری در نیروگاه نطنز به سمت شهر اصفهان برمی‌گردم. همین مسافرت یک و نیم، دو ساعته نیروگاه تا اصفهان هم می‌تواند به کسالت‌بار کردن اوضاع این پرونده برای من… بیشتر »
 نظر دهید »

ستاره آبی 

04 مهر 1401 توسط العبد
​- رمان امنیتی ستاره آبی - - قسمت هفتاد - بااینکه سعی می‌کنم هیچ رفتار خاص و غیرمعمولی از من سر نزند؛ اما شش‌دانگ حواسم را جمع می‌کنم تا بتوانم اشکالات امنیتی و حفاظتی مجموعه را بگیرم. هر چند به عنوان دکتر متخصص غنی‌سازی اورانیوم پا به این شهرک بزرگ… بیشتر »
 نظر دهید »

ستاره آبی 

04 مهر 1401 توسط العبد
​- رمان امنیتی ستاره آبی - - قسمت شصت و نه - دستی به روی بازوی امیر می‌کشم و می‌گویم: -عزیز دلی بزرگوار، الحمدلله یکی از بزرگ‌ترین گره‌های پرونده حل شد و من هم از فردا دیگه زحمتم رو کم می‌کنم.  سجاد که صدای من را می‌شنود به‌یک‌باره می‌پرسد:… بیشتر »
 نظر دهید »

ستاره آبی 

04 مهر 1401 توسط العبد
​- رمان امنیتی ستاره آبی - - قسمت شصت و هشت - هیچ صدایی از آن طرف خط نمی‌آید، خودم ادامه می‌دهم:  -خودت برگرد سازمان، گزارش اتفاقاتی که افتاده رو بنویس.  کمیل همچنان سکوت می‌کند. رفتارهایش برایم آشناست، نمی‌خواهد شکست را قبول کند.  ادامه… بیشتر »
 نظر دهید »

ستاره آبی 

04 مهر 1401 توسط العبد
​- رمان امنیتی ستاره آبی - - قسمت شصت و هفت - نیم‌نگاهی به سجاد می‌اندازم: -می‌تونیم صداش رو داشته ‌باشیم؟ شانه‌ای بالا می‌اندازد: -آقا اگه بخوام با تیم شنود لیزری هماهنگ کنم، دست‌کم یک ساعت زمان می‌بره. آهی از سر ناچاری می‌کشم و می‌پرسم: -راه دیگه‌ای… بیشتر »
 نظر دهید »

ستاره آبی 

04 مهر 1401 توسط العبد
​- رمان امنیتی ستاره آبی - - قسمت شصت و شش - آب دهانم را قورت می‌دهم و متعجب می‌پرسم: -یعنی چی؟ آخه چرا؟  کمیل ادامه می‌دهد: -هنوز نمی‌دونم، چی‌کار کنیم الان؟ وارد بشیم؟ پلک‌هایم را روی‌هم فشار می‌دهم و می‌گویم: -نه، اصلا. فقط از قتل مهران مستندات… بیشتر »
 نظر دهید »
مهر 1401
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << < جاری> >>
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30            

علوی

جستجو

موضوعات

  • همه
  • بدون موضوع

فیدهای XML

  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟
  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس