علوی

  • خانه 
  • رمان های امنیتی  

هادی فِرز 

20 مهر 1401 توسط العبد
​هادی: گوشی موتی روشن شد. امکان داره تحت تعقیب باشه و با روشن شدن خطش، ردمون بزنن. نظر: آهان. از اون لحاظ. چشم. میریم. کجا بریم آقا؟ هادی گفت: هر کسی یه جا بره. متفرق شین. سر ساعت هفت و نیم صبح، سه راه معدل باشین. کنار باجه قدیمی. نظر: رو چِشَم. خودم… بیشتر »
 نظر دهید »

هادی فِرز 

20 مهر 1401 توسط العبد
​بسم الله الرحمن الرحیم 🔸🔸 هادی فِرز 🔸🔸 ✍️ محمد رضا حدادپور جهرمی «قسمت پنجم» دقایق حساسی برای موتی بود. دید بقیه دارن کم کم دورِ اون و هادی جمع میشن و همه دارن بهش نگاه میکنند. عرق سرد کرده بود. مثل وقتی آدم میبینه دقیقه آخر عمرش هست و دیگه نه راه پیش… بیشتر »
 نظر دهید »

هادی فِرز 

20 مهر 1401 توسط العبد
​هادی گوشیش را خاموش کرد و تو جیبش گذاشت. چرخی در حیاط زد. مشخص بود که فکرش مشغول است. سپس به طرف اتاق اوس مصطفی رفت. دید خواب است. رادیو را آرام خاموش کرد. میخواست برود که چشمش به کاغذ بالای پدرش افتاد. کاغذ را برداشت. در کاغذ نوشته بود: «اینقدر پولِ… بیشتر »
 نظر دهید »

هادی فِرز 

20 مهر 1401 توسط العبد
​بسم الله الرحمن الرحیم 🔸🔸 هادی فِرز 🔸🔸 ✍️ محمد رضا حدادپور جهرمی «قسمت چهارم» پنجشنبه بود. عصر هادی با خستگی رفت خونه. آبجی مرضیه طبق معمول، در رو باز کرد و هادی هم گاز داد و رفت وسط حیاط. مرضیه همیشه از این کار هادی به وجد میومد. هادی کلاهشو برداشت و… بیشتر »
 نظر دهید »

هادی فرز

20 مهر 1401 توسط العبد
​هادی گفت: گفتی اگر بین ساعت فلان تا فلان باشه … و اگر باباهه نیاد … و اگر پسره کرکره بکشه بالا … و اگه فقط خودش باشه و دختره … خب این شد سه چهار تا اگر! اومدیم و یکیش نشد … باباهه با زنش قهر کرد و سحرخیز شد … پسره… بیشتر »
 نظر دهید »
مهر 1401
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << < جاری> >>
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30            

علوی

جستجو

موضوعات

  • همه
  • بدون موضوع

فیدهای XML

  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟
  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس