علوی

  • خانه 
  • رمان های امنیتی  

ستاره آبی 

29 شهریور 1401 توسط العبد
​- رمان امنیتی ستاره آبی - - قسمت شصت - کمیل حرفم را قطع می‌کند: -بهتر نیست بپرسی کجا می‌خواد بره؟  یک فکر در سرم می‌افتد و با تمام وجود سعی می‌کنم که انکارش کنم، می‌پرسم: -بگو که جون به لب شدم، کجا می‌خواد بره کمیل؟  جوابی می‌دهد که به مشابه… بیشتر »
 نظر دهید »

ستاره آبی 

29 شهریور 1401 توسط العبد
​- رمان امنیتی ستاره آبی - - قسمت پنجاه و نه -  بلافاصله کمیل را صدا می‌زنم و می‌گویم: -من این یارو رو دارم، تو به خانمت با خط سازمانی‌ای که داری زنگ بزن و ببین کجاست.  کمیل با کمی مکث می‌گوید: -خیره عماد.. چیزی شده داداش؟ همان‌طور که سعی… بیشتر »
 نظر دهید »

ستاره آبی 

29 شهریور 1401 توسط العبد
​- رمان امنیتی ستاره آبی - - قسمت پنجاه و هشت - نفس عمیقی می‌کشم و سعی می‌کنم تا مطالبم را خلاصه کنم. به خانم صبوری که درست پشت سر من نشسته می‌گویم: - خوب گوش‌کن خانوم، تو ناخواسته وارد یه بازی خیلی خطرناک شدی؛ ولی حالا وقت برای این حرف‌ها نیست. بچه‌ها… بیشتر »
 نظر دهید »

ستاره آبی 

29 شهریور 1401 توسط العبد
​- رمان امنیتی ستاره آبی - - قسمت پنجاه و هفت - از شدت تعجب صدایم بلند می‌شود: -تو با این ازدواج کردی؟  متعجب می‌پرسد: -مگه شما ایشون رو میشناسی؟  حرفی نمی‌زنم. برای چند ثانیه هم که شده اجازه می‌دهم تا افکاری که با دیدن عکس بن تیلور به ذهنم… بیشتر »
 نظر دهید »

ستاره آبی 

29 شهریور 1401 توسط العبد
​- رمان امنیتی ستاره آبی - - قسمت پنجاه و شش - درست جلویش می‌نشینم و درحالی ‌که با دست‌هایم روی پایم می‌کشم، سر صحبت را با او باز می‌کنم: -منیره صبوری فرزند سعید درسته؟  با صدایی لرزان جواب می‌دهد: -بله. نفس کوتاهی می‌کشم سؤال بعدی را می‌پرسم:… بیشتر »
 نظر دهید »

ستاره آبی 

29 شهریور 1401 توسط العبد
​- رمان امنیتی ستاره آبی - - قسمت پنجاه و پنج -  تلفنم را برمی‌دارم و شماره‌ی حاج صادق را می‌گیرم تا در مورد فکری که در سر دارم با او مشورت کنم.  بعد از کمی توضیح و بیان دلایل مختلف حاج صادق راضی می‌شود که با رعایت کامل نکات امنیتی ایده‌ام را… بیشتر »
 نظر دهید »

ستاره آبی 

29 شهریور 1401 توسط العبد
​- رمان امنیتی ستاره آبی - - قسمت پنجاه و چهار-  هنوز تلفنم را قطع نکرده‌ام که مقداد صدایم می‌زند: - آقا عماد خانم جعفری پیام فرستاده، بخونم ؟ همان‌طور که از حاج صادق اجازه می‌گیرم تا به طرف اتاقم بروم، مچ مقداد را در بین انگشتان دستم فشار می‌دهم و… بیشتر »
 نظر دهید »

ستاره آبی 

29 شهریور 1401 توسط العبد
​- رمان امنیتی ستاره آبی - - قسمت پنجاه و دوم - نفس عمیقی می‌کشم و با اشاره به موهای جوگندمی شده‌ی روی شقیقه‌ام، می‌گویم: -شاید هم ما پیرمرد شدیم و محتاط… شما جوون‌ها از این چیزها بهتر سر درمیارید. مهندس متواضعانه می‌گوید: -نفرمایید آقا، درس پس… بیشتر »
 نظر دهید »

ستاره آبی 

29 شهریور 1401 توسط العبد
​- رمان امنیتی ستاره آبی - - قسمت پنجاه و یکم - مهندس همان‌طور که به صفحه‌ی مانیتور چشم دوخته، با جدیت می‌گوید: -شبنم یه اسنپ گرفته برای ترمینال جنوب! با شنیدن ترمینال جنوب در کسری از ثانیه به یاد آن عملیات نفس گیر خنثی سازی بمب در مترو می‌افتم،… بیشتر »
 نظر دهید »

ستاره آبی 

29 شهریور 1401 توسط العبد
​- رمان امنیتی ستاره آبی - - قسمت پنجاه و سه - شبنم ابروهایش را به‌هم نزدیک می‌کند: -دانشجوی هنر رو چه به هشتاد و هشت؟ آهان حتما توی بسیج دانشجویی بودی و… سهیل ساده‌لوحانه نگاهش می‌کند و می‌گوید: -بسیجی؟ بی‌خیال تورو خدا… من می‌گم واس خاطر… بیشتر »
 نظر دهید »
شهریور 1401
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << < جاری> >>
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  

علوی

جستجو

موضوعات

  • همه
  • بدون موضوع

فیدهای XML

  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟
  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس